<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلم همچون قلم آمد...</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 06:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پر از خاطرات ترک خورده</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;FONT size=3&gt;اين اشکهاي ناديده، اين قطره قطره هاي تنهايي که هيچ کس نمي بيندشان،  اين بغضهاي بي انتها، شبيه قطره هاي آبي هستند که يواشکي نشت مي کنند... اين چکه چکه ها آرام آرام پي ديواري، خانه اي، جايي را سست مي کنند! اين اشکها هم همينطورند! همين مي شود که صبح که از خواب بيدار مي شوي، مي بيني دهانت طعم خون مي دهد!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt; به اندازه تمام روزهايي که اينجا ننوشته ام ضربدر ضربان تمام دلهاي چشم براه، دلم براي همه تون تنگ شده... و علت اين نبودن ها تنها دور بودن از اينترنت و بيشتر از اون، اين زندگي دوپاره ايه که براي خودم ترتيب دادم.. البته حتي اگه شده از طريق اينترنت موبايل کم و بيش پيگير وبلاگهاي دوستان هستم، هرچند که خيلي کمتر از قبل فرصت و امکان کامنت گذاشتن پيدا مي کنم....&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين روزهاي دلتنگي اونقدر توي دفتري که حالا کيلومترها ازم دوره نوشتم که حالا زبونم بند اومده!!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt; سخت است قانون زمين، با بالِ من پرواز کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#6600cc size=3&gt; دوستان نظر شما برام خيلي مهمه: به نظرتون همين روند فعلي ( نوشتن ماهي يک پست مفصل و بلند) بهتره يا اينکه مثلا هفته اي يک پست نه چندان بلند داشته باشم. (مثلا يک هفته شعر، يک هفته درددل، يک هفته عکس و .....)؟؟ به نظرم اين روش دوم باعث بشه بيشتر با هم حرف بزنيم و حرف همديگه رو بشنويم. نظرتون چيه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;حضور گروه شمس در جشنواره ووداستاک به عنوان اولين گروه ايراني اتفاق فرخنده اي بود... به نام صلح و معنويت و براي همه انسانها.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستي، &quot;صداي سخن عشق&quot; هم با تنظيم جديد روانه بازار موسيقي شده... اثري که دوسال و نيم بود که آرزو مي کردم روزي بشنومش. (البته در تمام اين مدت اصولا نمي دونستم چنين کاري در دست انجامه، فقط آرزو مي کردم!). البته هنوز فرصت تهيه کردن و شنيدنش رو پيدا نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين روزها جور عجيبي شده ام، اونقدر راحت مي بخشم و مي گذرم که خودم هم تعجب مي کنم..... &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله... حتي تو، شما، خودتون رو مي گم! شمايي که از سال 82 تا حالا بزرگتر و پشتيبان استاد و بيشتر از همه به قول خودت &quot;دوست&quot; خودم مي دونستم! اين ادعاي &quot;دوست&quot; بودنت که هنوز که هنوزه سرجاي خودش باقيه، پس چطور تونستي از پشت به من خنجربزني؟؟ خيالي نيست! بعد از اون دل گيري اوليه راحت راحت بخشيدمت و همه چيز دوباره توي ذهن و قلبم به آرامش قبلي رسيد... طوري که حتي خودت هم نفهميدي که من فهميدم که يه سر اين ماجرا و اين داستان احتمالا ساختگي خود جنابعالي هستيد! ولي خوبِ خوب يادم موند که به هيچ کس بيش از حد اعتماد نداشته باشم و يادم باشه که خيلي از آدمها منافع خودشون رو به هر اصل اخلاقي ترجيح مي دن!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1257405006.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt; پاييز که مي شود همپاي برگها مي رقصم... مي نشنيم.... مي ميرم... رستاخيز که برسد دوباره جوانه خواهم زد!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين روزها کوچه باغ مدادهاي زرد و قرمز و قهوه اي اش را دوباره از جعبه بيرون آورده... از نو تراشيده و توي دفتر نقاشي اش درست زير قدمهاي مرا مرتب رنگ می کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: ۱. این پست به یاد قیصر امین پور نامگذاری شده... شاعری که حسرت بیشتر ازش نخوندن تا ابد باید به دلمون بمونه... درست مثل حسرت بیشتر نشنیدن از پرویز مشکاتیان!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مایه ی خوشدلی آنجاست که....</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام این سالها گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    تو آشنا شدی ناشناس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;      و &quot;دلدار&quot; نام گرفتی بی نام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می بینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می بینی چطور رمز عبور تمام پنجره های دل و ذهنم شده ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام این سالها گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    و من نیمه شبی ناگاه تو را  در &quot;آوای باران&quot; شنیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*یک توضیح برای مهسای عزیز و باقی دوستان، نوشته هایی که با شماره و به شکل پی نوشت نوشته می شن، بیشتر از پی نوشت بودن گوشه هایی از اونچه که توی مدت زمان بین دو آپ ذهن و دل منو درگیر کردن به حساب می آن  به همین علت گاهی طولانی تر از خود آثار می شن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1251204183.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**عکس این پست بدون شرحه، شما برای من هم توضیح بدید! (اسم پارک رو شاید باید می پوشوندم...ولی واقعا دیگه از سانسور خسته شدم...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;1.&lt;/FONT&gt; بالاخره و بعد ازکش و قوسهای فراوان، معاونت آموزشی و پشتیبانی دانشگاه نامه مربوط به خانه سازمانی رو امضا کردند و من خونه رو تحویل گرفتم... با توجه به مجرد و هنوز رزیدنت بودن من و وجود رقیبان گردن کلفت، این شبیه به معجزه است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمیز و مرتب کردن خونه، خرید وسایل، جابجا کردنشون و..... اونقدر وقت گیر هستند که فکرش رو هم نمی کردم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;2.&lt;/FONT&gt; گاهی دست به کارهایی می زنم و تصمیم هایی می گیرم که برای خودم هم تعجب آوره، به گمونم این خاصیت رو هم از مامان به ارث بردم... البته گاهی با شدت بیشتر! گاهی وقتها سودای انجام یه کارعجیب که به ذهنم می افته تا انجامش ندم راحت نمی شم! این وسط فکر نقاشی آپارتمان توسط خودمون از اون دست وسوسه هایی بود که ذهنم رو با هدف صرفه جویی در مخارج و صد البته وقت و بی نیاز شدن از &quot;ناز نقاشان&quot; درگیر خودش کرد و به این ترتیب من و خواهر محترمه ام تبدیل شدیم به دو فروند اوستا نقاش فرد اعلا و افتادیم به جون دیوارای خونه مردم... ببخشید خونه دولت! نتیجه مثل همیشه ی فکرهای شگفت انگیز من خوب بود و سرعتمون هم فوق تصور! هر اتاق در یک روز!!! با کیفیت بالاتر از قابل قبول!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتایج اخلاقی اینکه: اولا اگه خواستید خودتون خونه تونو رنگ کنید حتما از غلتک استفاده کنید و دوم اینکه اگه نیازمند به استخدام دو عدد نقاش دارای بورد تخصصی بودید حتما به خودم خبر بدید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;3.&lt;/FONT&gt; آقای دکتر &quot;ر&quot; و همسرشون ساکنین قبلی آپارتمان ما بودند.... پزشک و به قول آقای مسئول اموال هیئت علمی! هنوز هم بعد از گذشت چند هفته من نمی تونم هضم کنم که اونها چطور توی خونه ای به اون کثیفی و بی سلیقگی زندگی می کردند؟؟  تمیز کردن  همچین خونه ای واقعا سخته..... در عجبم هنوز که این عزیزان اگه برای خودشون احترام قایل نبودند، یعنی از مهموناشون هم خجالت نمی کشیدند؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;4.&lt;/FONT&gt; حسابی اوضاع جیب مبارک قمر در عقرب است! وقتی 6 ماه حقوق نگرفته باشی و بعد هم مجبور باشی یخچال، اجاق گاز، تخت خواب، تشک، مبل، میز و صندلی نهارخوری، میز و صندلی کامپیوتر، موکت، فرش، پرده، ظروف آشپزخونه و...... بخری.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته خودمونیم خرید کردن سوای پول خرج کردنش واقعا کار لذتبخشیه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;5.&lt;/FONT&gt; سریال &quot;در چشم باد&quot; رو دوست دارم..... با تمام تلخی های روزگاری که از دست رفته و تاریخی که نمی شه از سر نوشتش..... با صدای سازهایی که روی هر تصویر معجزه ای به پا می کنند. حسین علیزاده از اون دست هنرمندانیه که انگار برای هر لحظه روایت تازه ای در چنته دارن و می تونن مثل منی رو شیدای شنیدن موسیقی متن یه سریال بکنن.. شیدای شیداییِ شورانگیز. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;6.&lt;/FONT&gt; حافظ... حافظ عزیز من.... واقعا گاهی وقتها که نه! خیلی وقتها نفسم رو توی سینه حبس می کنی... وقتی من دوبار مختلف، دو زمان مختلف و برای یک موضوع یکسان نیت می کنم و دو دست مختلف، دو دیوان مختلف رو در دو شهر مختلف باز می کنند و تو هر دو بار روی حرف خودت هستی که &quot;مایه خوشدلی آنجاست که &quot;دلدار&quot; آنجاست&quot; و من که حیران می شم که تو از کجا شنیدی این رمز عبور رو ..... و شاد می شم که دلدار همه جا با من و پنهان چو دل هست، پس مایه خوشدلی همه جا هست........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;7.&lt;/FONT&gt; توی این روزها و شبهای خوب و روشن دعام کنید... برای تمام دلشوره ها و دلتنگی ها و تنهایی ها....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;8.&lt;/FONT&gt; این روزها کمی تلخ شده ام.... تلخ که می شم حرفهای نیشدار می زنم گاهی، و می رنجم از رنجوندن دیگران .... و این خیلی سخته!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;9.&lt;/FONT&gt; پست بعد از خوبهای ساده ای براتون می گم که به آینده زمین امیدوارم می کنند.... خوشجالم می کنند که نسل آدمهایی که ساده خوبی می کنند هنوز منقرض نشده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد باران</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;حتی.. حتی همین روزهای مردادی که خورشید یک لحظه هم چشم از من نمی کشد...همین روزها که ابرها هم مرخصی گرفته و رفته اند به ییلاق های تابستانی شان پشت کوههای دوردست، حتی همین روزهای پرغبار هم... همیشه به یاد تو هستم.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;&lt;STRONG&gt;امضا:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; گنجشکی که زیر تمام فواره ها می ایستد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339933 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;۱.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; روزهایی، گاهی هستند که زمانی... گاهی می شوند تاریخ.. فقط بگذار چند سالی بگذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339933 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;۲.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; چند روزی را مرتب فکر می کردم که سعدی که گفته هنرمند هرجا که رود قدر ببیند و در صدر نشیند، منظورش از &quot;هرجا&quot;، هر جایی غیر از میهن خودش بوده؟ منظورش از قدر دیدن و در صدر نشستن چه بوده و قید زمانی آن تنها بعد از مرگ هنرمند بوده یا در زمان حیاتش هم صدق می کند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فکر می کردم اگر کسی می گوید که هی فلانی... من تو را استاد می دانستم ولی حالا نمی دانم، چون چنین و چنان هستی.. در حالی که این فلانی موردنظر چندان هم فرق نکرده و این چنین و چنان ها حداقل 30 سال است که صدق می کند، آیا فکر نمی کند که یک جای معیار خودش برای استاد نامیدن کسی، لنگ می زند؟ تعریف استاد از نظر این شخص چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نظر خود من از دو جنبه می توان عبارت استاد را مد نظر قرار داد: اولی از لحاظ توانایی هنری و فنی که خوب در استاد بودن این فلانی... که نه.. چرا پرده پوشی کنم... استاد شجریان، به نظرم کمتر کسی می تواند شک کند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومین جنبه، جنبه اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی قضیه است... در فرهنگ ما به یک الگوی تمام عیار استاد می گفته اند.. با توجه به این تعریف و سختگیر بودن شدید خودم در به کار بردن کلمه استاد با در نظر داشتن این تعریف، با تمام احترامی که به آقای شجریان و تمام این سالهای همراهی شان با هنر و همراهیشان با مردم قائلم، در عرصه موسیقی هنرمند دیگری را همیشه در دل به عنوان استاد می ستایم ( تعدادی از دوستان مثل دکتر پیام و مریم عزیز می دانند از چه کسی سخن می گویم) به دلیل منش و روششان... اخلاقشان و فروتنی شان و تمام فرصتهایی که تا بحال سخاوتمندانه برای جوانان و بانوان فراهم کرده اند و به خاطر جراتی که در زمینه هنر داشته اند در کمال آرامش و به دور از حاشیه و هیاهو. البته این تعریف دوم تا حدودی جنبه شخصی و سلیقه ای هم پیدا می کند. و صد البته با این دیدگاه استاد دانستن هیچ کسی نفی دیگری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال کاش آن فرد مذکور تکلیف خودشان با کلمه استاد را مشخص کنند... استاد به که گفته می شود؟.. و آیا ردای استادی را می توان به راحتی به کسی پوشاند یا از تنش در آورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینکه حرفت حتی... حتی ...حتی اگر هم حق باشد، با توهین و تغیر و درشتی که همراه شود می شود ناحق! تا چه رسد که....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900 size=4&gt;۳.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; شنیدن آلبوم تا بیکران دوردست کار مشترک کیهان کلهر و اردل ارزنجان نوازنده ترکیه ای ساز باقلاما (یک ساز زهی  7 سیمی از سازهای مناطق ترکیه، بالکان، حوزه مدیترانه و آسیای میانه، در کردستان به این ساز &quot;دیوان&quot; گفته می شه... و صدای دلنشینی هم داره) رو به دوستان پیشنهاد می کنم مخصوصا تراک 10 با اون گفتگوی بی تاب دو سازی که مثل صدای بی قرار دو خویشاوندیه که بعد از سالها دوری به هم رسیده اند.. گفتگوی کمانچه و باقلاما شنیدنیه... گاهی پرسوز و گداز... گاهی پر از شور و اشتیاق. به گمانم نام نسخه بین المللی این آلبوم The wind هست.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#339933 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;۴.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; تاب تحمل &quot;رسانه! ملی!&quot; رو ندارم این روزها... خیلی چیزها در مورد عملکرد بسیار ضعیفش داشتم که بگم، اون هم بدون هیچ جانبداری، ولی نهایتا &quot;آن را که عیان است....&quot; . کاش اگر  &quot;ملی&quot; نبود لااقل &quot;رسانه&quot; بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339933 size=5&gt;۵.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; هیچ چیز غم انگیز تر از این نیست که اعضای یک خانواده به جوون هم افتاده باشند... قبول کنیم یا نه، هر ۷۰ و اندی میلیونمون باختیم... با هر طرز فکری و از هر دسته و گروهی.. و حیف! بازی باخت-باخت مصیبت باره و دشمن شاد کن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339933 size=4&gt;۶.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; می خواستم بگم دعا کنید کاری که در گرو یک امضای ساده است درست پیش بره و همه چیز خراب نشه .... ولی شنیدن و دیدن اخبار سقوط هواپیما اونقدر ذهنم رو به هم ریخته که حتی توانایی فکر کردن به این مشکلم رو هم ندارم.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شام امشبم طعم توپولوف سوخته می داد.... تلخ..شور!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی تا کی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عکس هم باز تقدیم چشمهای نازنینتون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1247772057.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 07:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی بهشت</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;برو، به تو نخواهم رسید..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون مسافری که از قطاری خسته جا مانده است..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قطار آهسته می رود.. مسافر آهسته تر..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گویی قطار، آهسته تمامِ توان رفتن مسافر را ربوده است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برو....... به تو نخواهم رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1. قطعه بالا ماهها... شاید بیش از یک سال قبل نوشته شده، بعد از جرقه ای که رفتنِ آهسته ی یک وسیله نقلیه زد... و خوشبختانه همخوانی چندانی با حالِ این روزهای من نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. خوبم این روزها... خیلی خوب... و سپاسگذارم از جانِ جانی که سخت ترین ها رو رقم زد ولی هیچ وقت خودش رو ازم دریغ نکرد... که تنهام نذاشت... که...............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3. بهار برای من از نیمه دومش شروع شد! با تموم شدن دوره درمانی مادر و دوباره شاد و سالم دیدنش.... و همزمان رهایی از فشار خرد کننده ی امتحان..... و.. فراموشی نعمت بزرگیه! خیلی خوبه که می تونی روزهای سخت و تلخ رو در تاریک ترین قسمت وجودت پنهان کنی و هر چند که به یادشون داری ولی اجازه ندی شادی و توانت روسر بکشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. یک جوری شده ام.... شاید پس لرزه های آسودگی خیال نسبی بعد از تحمل اون روزهای وحشتناک باشه! دست و دلم به هیچ کاری نمی ره! حتی به کارهایی که خیلی دوست دارم....نمی تونم بنویسم حتی! نمی تونم رادیو گوش بدم.... کتابهای سازم همینطور توی کمدم جا خوش کردن! امیدوارم هر چه زودتر بتونم دوباره کارهامو ساماندهی بکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5. از اول امسال حکمم برای دانشکده داروسازی زنجان نوشته شده..... خوشحالم برای ترک قریب الوقوع جایی که راکد و خاموشه مثل مردابی که  لحظه به لحظه بیشتر باید توش فرو رفت... و کسانی که با به حاشیه کشیدن علم و هدفشون، کار رو به این وضع غیر قابل تحمل کشوندن.... و دلتنگ برای ترک شهری که هرچی نباشه زادگاهمه.... خیالی نیست! ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش .... باید برون کشید از این ورطه رخت خویش.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اینکه آیا این حکم تضمین می کنه که من هیئت علمی این دانشکده باشم، یا سرنوشت باز هم هوای بازی به سرش می زنه؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۶. این پست شعر دیگه ای رو در نظر داشتم که بنویسم ولی به بهانه ی روز مادر که نزدیکه، این ترانه رو به مادر خودم و تمام مادرها تقدیم می کنم... حیف که ناتوانتر از اونیم که حتی به اندازه ی یک لحظه عشقِ بی ادعا... بی چشمداشت و به تمام معنای کلمه خالص اونها رو جبران کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۷. آلبوم بوی بهشت .... زخمه های تنبور و صدای زیبا.... درون گرا و متفاوت آقای حسام الدین سراج.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را نادیدن ما غم نباشد.... که در خیلت به از ما کم نباشد.... صدای تنبور برام متفاوت تر از هر ساز دیگه ای هست... تاثیر عجیبی در وجودم می ذاره که با کلمات قادر به توصیفش نیستم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸. عکس هم: بهار با شکوفه هایی که یک قدم جلوتر از آجرها هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.2ql.net/uploads/1244732441.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; آسمونی&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداتو که می شنوم.... خوابم آروم می گیره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جغدِ دلواپسیام.... اولِ شب می میره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستِ کوچیکِ دلم.... نور و پولک می چینه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمون پایین می آد.... چش تو چشمم می شینه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمون می شی و من.... دیگه ماهو نمی خوام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روشنه تمومِ شب..... پریِ بچه گیام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستتو بهم می دی.... گرمی و پر از بهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با نگاهِ عاشقت.... به چشام می گی نبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثلِ دستایِ زمین.... مثلِ احساسِ درخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پری از بخشندگی .... سایه ی روزای سخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچی دارم از توه.... من خودم دیگه کیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمون پیشِ منه.... با دعات بهشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;27 شهریور 1387&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن. حال و هوای این روزهای کشور رو دوست دارم.... شوق مردم برای تعیین سرنوشتشون! البته به استثنای تهمتها... بد اخلاقیها و سرمایه گذاری از باور و سادگی روح خالص مردمی که نهایتا هزینه های تمام اتفاقات ناخوشایند رواونها باید بپردازند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به استثنای بیانیه حمایت اعضای هیئت علمی از دولت که مدیر بزرگوار گروهمون برای امضا پیش ما فرستادند.... در فضای دولتی دانشگاه و در شرایطی که قبل و بعد از انتخابات هرگز ما رو به عنوان هیئت علمی که هیچ، به عنوان هیئت علمی آینده هم قبول نداشتند و ندارند! شما اگر جای من بودید جوابی به جز &quot;نه&quot; می دادید؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن.۲.  &lt;FONT color=#339966&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;دیوار مصیبت زده ی حوصله بشکن.... شرم آیدم از اینهمه صبر تو.. ظفر شو!&lt;FONT color=#339966&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 07:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار را تو رنگ می زنی</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellPadding=2 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=6&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغوش که می گشایی بوی اقاقی همه جا را پر می کند.... یک جفت چشم درشت سبز را به دنیا می دوزی... سبزی تمام جوانه ها را از نگاهت می شود خواند! لب باز می کنی، صدای باران می آید... آواز می خوانی، شورِ هزاران قناری در صدایت پیداست... می رقصی، چرخ دامنت را نسیم می نامم.... صدای قدمهایت را که حس می کنم دلم ماهی کوچکی می شود... بالا و پایین می پرد.... چشم به راهت می شود.... فصلِ گمشده! قرارِ امسالمان یادت هست؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 size=2&gt;پی نوشت ها:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۱. کدام می تواند مستیِ یک بعد از ظهر بهاری که تقویم هنوز آمدنش را باور نکرده را زایل کند؟؟ پیامکهای تبریک فرستاده شده ای که هیچکدام به دست دوستان نمی رسند یا دندان درد وحشتناکی که تا یک هفته توان آب خوردن را هم از تو می دزدد؟؟ هیچکدام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.۲. بعد از مدتها پراکنده گویی یک شعر بهاری تازه ام کرد.... کنارِ سفره به ما باز هم شکوفه بده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.۳.درخت نحیف هلوی حیاطمان هم پیراهن صورتی اش را از بقچه بیرون آورده.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.۴. کنار سفره... آن لحظه جادویی از تو سلامتی خواستم برای همه و شادی.... برای خودم هم توانایی زندگی کردن در &quot;حال&quot;. و این که بهترین حال را ببخشی ام. تو که مثل من نیستی که یادت برود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۵. قطعه &quot; بهار&quot; از آلبوم &quot;زندگی&quot; کاری از استاد کیوان ساکت با صدای سعید لاری را حتما گوش کنید.... با آن فلوت اعجاب انگیز که صدای پرنده های بهاری را به یاد می آورد.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۶. گفتگوی سرمربی جدید! تیم ملی فوتبال با عادل فردوسی پور را تماشا کردید؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.۷. فصل محبوبم را به همگی تبریک می گویم. یک ماه بعد که به امید خدا با فراغ بال بیشتری برگردم فکرهای زیادی برای اینجا دارم... برای تغییرهای ان شا... خوب. تا آن موقع از دعا فراموشم نکنید که این مدت برایم بحرانی است....&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=105&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=bottom width=54&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=bottom width=54&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD vAlign=bottom width=50&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gigaimage.com/images/pwd4k6p068iy9gmxhs.jpg&quot; border=0&gt;&lt;BR&gt;
&lt;TABLE cellPadding=2 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=20&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=199&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD colSpan=4&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=6&gt;
&lt;P&gt;* وقتی تصویر بهاری را چند ماه بعد از تصویر زمستانی می گرفتم به ذهنم آمد: بهار را &quot;تو&quot; رنگ می زنی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;بامن از سادگی عاشقی یاس بگو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از بوسه ی آرام نسیم، با من از نذر صدایت در باد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از  گونه ی بارانی خاک، با من از زندگی خاطره هایت در یاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از شوق بهار، با من از معجزه ی وحشی احساس بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از عمق نفسهای زمین بامن از سادگی عاشقی یاس بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از یافتن حادثه ی چشم تو در برکه ی مهتاب بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از زمزمه ی رویاها، با من از روشنی قصه ی یک خواب بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از راز بگو... راز دستانِ بهار آورِ گلهای سپید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من از راز بگو... راز سبزینه ی چشمانِ به شب خیره ی بید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من آرام نگیر، با من آواز بخوان، شادی کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در فراسوی حصاری لبریز، حس آزادی کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من این فاصله ها را بردار... با من این خاطره ها را بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با من آیینه ی دل را به &quot;تماشا شدنِ&quot; نابِ نگاهت بسپار&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۱۳۸۷/۳/۸&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>صبوري..... تمام ماجرا از يک بعد از ظهر پاييزي شروع شد... من... کلاس زبان.... و درسي که در مورد خصوصيات اخلاقي متفاوت اشخاص و تيپهاي شخصيتيشان بود. معلممان پرسيد هر کدام از شما را ديگران و خودتان به چه صفتي مي شناسيد؟... نوبت به من که رسيد گفتم از خيلي ها در مورد خودم صفت صبوري و مهرباني را شنيده ام.... شنيده بودم! از خيلي ها! از دوستان گرفته تا استادهايم .... حتي دانشجوها!&lt;BR&gt;آنجا... آن لحظه دنيا مکثي کرد.... مي خواست تلنگري به من بزند انگار..... راست مي گفت! ادعا گام اول عاشقي است... ادعا که مي کني بايد تاوانش را بدهي و تاوان ادعا آزموده شدن است. تو را مي آزمايند نه براي اينکه صدق گفتارت را بسنجند... مي آزمايند که خودت صدق گفتارت را بسنجي و ببيني آن طور که ادعا مي کردي عاشقي يا نه؟! عاشقي به حرف و ادعا نيست.... به عمل است..... به همان صبوري! به هماني که تسليم و رضا مي خوانيمش! &lt;BR&gt;آن صبوري ادعا شده وارد بوته شد.... مي خواست محک بخورد.... اگر حقيقي بود مي ايستاد و آب ديده تر مي شد و اگر نه ، ذوب مي شد و مي سوخت!&lt;BR&gt;اين دوره فرصت خوبي بود براي کشف دوباره خيلي چيزها... فرصتي براي کشف ابعاد ديگري از خودم.... کشف اين که آشپزي به اين راحتيها هم نيست حتي اگر به اندازه کتابهاي آشپزي که خوانده اي تئوري اش را بداني! کشف اين که دختر دست به سياه و سفيد نزده اي مثل من هم مي تواند در اولين روزهاي آشپزي اش کوفته تبريزي بپزد که بابا هم با تمام دقت و حساسيت مردان آذري تعريفش کند..... برنج را هر روز طوري دم کند که مادرش بپرسد چکار مي کني که اينقدر خوب مي شه.... &lt;BR&gt;کشف کرده ام که غذاها خودبخود نمي پزند... ظرفها خودبخود تميز نمي شوند و اينکه مادرهايي که کار مي کنند... درس مي خوانند و خانم خانه هم هستند چه موجودات خستگي ناپذيري هستند....&lt;BR&gt;بابا را دوباره کشف کرده ام.... با اين که هميشه طوري تربيت شده ام که بتوانم تمام کارها را... زنانه و مردانه خودم انجام دهم، اين روزها لزوم وجود يک حامي که تحت تاثير احساسات نباشد را کشف کرده ام.&lt;BR&gt;کشف کرده ام مي توانم رودر روي مدير گروهمان بايستم و بگويم آنچه را که بايد! که تند و تلخ بگويم! گستاخانه و بي ادبانه نه، ولي صريح چرا!&lt;BR&gt;کشف کرده ام که قابليتي در من هست که براي کسي که دوستش داشته باشم مي توانم هر کاري بکنم..... مادرم يا هر کس ديگري....نه در ميان خيالات و حرفهاي نرسيده به آزموده شدن....&lt;BR&gt;روزهاي سخت مي گذرند.... شايد به غمها هم عادت مي کنيم ولي مهربانيها فراموش نمي شوند... هرگز... نا مردمي ها هم.&lt;BR&gt;شايد به همين خاطر است که فراموش نمي کنم آن نامردمي ها را.....! فراموش نمي کنم که امتحان ما يک امتحان داخلي بود! که مي توانستند اگر مي خواستند! ...که استادان من 13 -14 انسان بالغ و عاقلي(؟) هستند با عنوان هيئت علمي دانشگاه که 3 ماه است نتوانسته اند 1 ساعت دور هم بنشينند و جلسات گروهي شان را برگزار کنند! که جنگ قدرت اساتيد ما در گروه قرباني هم لازم داشت و قرباني بهتر از رزيدنت از کجا مي توان دست و پا کرد.... که هم تعدادشان کم است و هم قدرتشان! که ما دوسال زودتر يا ديرتر همکار شان هستيم نه برده و نه رقيب احتمالي آينده.... هرچند من يکي که هميشه خودم را بنده ي هر کسي که حتي يک حرف يادم داده، مي دانم.... فراموش نمي کنم .... فراموش نمي کنم.... مي داني چرا؟ چون نمي خواهم روزي در حق کسي آن کنم که امروز تحملش مي کنم... بگذريم. روز ديگري هم هست و قضاوت کننده ي ديگري! ناگفته ها را نمي نويسم، نمي خواهم کام کسي را تلخ تر از اين کنم.... قرار ما در دل زمان مي ماند! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزها مي گذرند....&lt;BR&gt;خودم را پشت نقاب خنده ها و لبخند هاي هر روزه پنهان مي کنم و اشکهايم را پشت نقاب شبهايي که جز روشنايي مطلق کسي شاهدشان نيست..... هر روز زمزمه مي کنم زير لب که:&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;در خانه غم بودن از همت دون باشد                          واندر دل دون همت اسرار تو چون باشد&lt;BR&gt;بر هر چه همي لرزي مي دان که همان ارزي           زين روي دل عاشق از عرش فزون باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;نمي خواهم کم بيارزم، پس دوباره خودم مي شوم!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تمام اين روزها تمام اين حرفهاي خوب يادم مي ماند.... از نسرين عزيزم که گفت اگر بگويي خدايا خسته شدم همه چيز تمام مي شود و من که با چشمهاي اشکبار گفتم نه! نمي گويم خسته شده ام! و بابا که مي گويد عمر روزهاي سخت کوتاه است تا ...... تمام دلهاي خوب و دستهاي دعا پوش و &quot;فان مع العسر يسري.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم از محبت تمامي تان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.1.پست بهاري ام را مي گذارم براي بعد از عيد ..... که هم شعر خواهد داشت و هم عکسي که دو عکس است! پس تا: &quot;بهار را تو رنگ مي کني&quot;&lt;BR&gt;پ.ن.2. تصوير اين پست چند هفته اي بک گراند تلفن همراهم بود تا فراموش نکنم که: ايام غم نخواهد ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن.3. من اين ايوانِ نه تو را نمي دانم... نمــــــــــــــــــــــــــــي دانم.... نـــــــــــــــــــــــمي دانم... نمي دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.3. بوي بهار را که همه جا پيچيده حس نمي کنيد؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.4. اين چند بيت قديمي هم براي خالي نبودن عريضه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1237059319.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کوچه باغ خلوت دل آه مي کشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کهکشان براي تو يک راه مي کشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در قلبِ آسمانِ فروخفته در غبار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هردم به يادِ روي تو يک ماه مي کشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهي که روشني چشمِ آرزوست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وين چلچراغِ خفته به شب هم ازآنِ اوست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2009 08:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زین آتش نهفته که اندر دل من است......</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellPadding=2 width=450 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; colSpan=6&gt;
&lt;P&gt; زين آتشِ نهفته که اندر دلِ من است     خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو ماه گذشته قلبم ابري ترين و چشمهام باروني ترين روزهاي عمرشون رو گذروندند. از روزي که مادرم گفت يه روز بايد بريم دکتر.... و من که ناباور و وحشتزده نگاهش مي کردم تا مطب دکتر .... ماموگرافي.... سونوگرافي... نمونه برداري... بيوپسي..... بخيه ها..... جواب آزمايش بيوپسي....... و اشکهايي که ديگه تموم نمي شدند تا بيمارستان.... جراحي و نازنين ترين قلب دنيا که اونجا روي اون تخت غريب دراز کشيده بود... مثل فرشته ي کوچکي که تکه اي از آغوشش رو با پاک کن پاک کرده باشند....... و باز هم اين کتابهاي پزشکي که هرچند روز يکبار پنهاني حرفهاشون رو مثل زهر به کامم سرازير مي کردند..... و انتظار... انتظار.... انتظاري سخت براي گرفتن جواب آزمايش پاتولوژي گرههاي لنفاوي ...... و خدايا ممنونم.&lt;BR&gt;سخت تر از اوني بود که فکرش رو بکنيد.... اينکه ببيني در عرض مدتي به کوتاهي يک ماه زندگي ات ناگهان از اين رو به اون رو مي شه... و بفهمي که امتحانهاي واقعي چه طعمي دارن....&lt;BR&gt;سخت تر از اوني که بشه نوشت! و تمام اين لحظه هاي سخت اين جزوه هاي .... با من اين طرف و اون طرف مي رفتند.... و شکست.... اشک.... اين عدالت نيست..... و شروعي دوباره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و شما... پنج مردي که فکر مي کردم پدريد ولي نبوديد!! هيچ وقت!! شايد پدر و مادري هم نداشتيد هرگز که نفهميديد گره زدن نام ترسناک اين بيماري با نام مادر يعني چه... اين روزها يادم داديد واژه پدر مقدس تر از اونيه که روي هر کسي بشه گذاشت، حتي اگه استادت باشه و ادعا کنه: &quot; شما مثل اولاد من هستيد!&quot;&lt;BR&gt;چزوه هامو لحظه اي کنار مي ذارم ... کتاب رفرنسي هست بالاتر از تمام نوشته ها که مي گه: &quot;به راستي که خدا ستمکاران را دوست ندارد.&quot; مي ترسم براي شما.... اشکهاي من و ظلمي که به من و دوستانم کرديد غرقتون مي کنه..... بگذريم.... از خدا ممنونم که نذاشت مديون کسي بجز خودش باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين مدت تمام اين ما جراهاي اشک آلود مانع از اين مي شدند که تمرکزي داشته باشم و بتونم حتي يک کلمه بنويسم... حتي چند بار تصميم گرفتم بيام و بنويسم کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد که بعد پشيمون شدم... اين دو ماه به اندازه چند سال بزرگ شدم.. از ترس.. اشک... نگراني.. اضطراب... شکست... نفرت.. اشک.... تا دوباره زندگي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*دوستان خوبم خواهش مي کنم... خواهش مي کنم براي سلامتي تمام پدرها و مادرها دعا کنيد و مادر نازنين و پدر خوب من هم..... من هنوز از اين داروها مي ترسم.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با غزلي بروزم که توي بعضي از سطرهاش خودم نيستم.... با عکسي از ختمي تابستان دانشگاه تقديم به گل وجود شما.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1. بچه ها از هر دين و آيين و مليتی حق زندگی دارند.... بچه ها مسلمان و صهيونيست و مسيحی و کافر نيستند....... اونها فقط هدیه های خدا هستند برای فردا....... حق زنده بودن رو از اونها نگیریم، شاید که مداد رنگی هاشونو تا بزرگسالی گم نکنند و بتونن روی ویرانه های سیاهِ دنیایی که ما براشون ساختیم نقشی از بهار بزنن.      &lt;FONT color=#ff0033&gt; “&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;STOP KILLING CHILDREN”&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;2. خورشيد بدامانم.... انجم به گريبانم...برمن نگري هيچم... بر خود نگري جانم... صداي اين روزهاي خلوت ذهن من، شعر زيباي اقبال لاهوري با صداي آقاي فرشاد جمالي و آهنگسازي جناب تهمورس پورناظري...کاري از گروه شمس .... در آلبومي به نام خورشيد که به اميد خدا به زودي روانه دنياي موسيقي خواهد شد. نام قطعه هم احتمالا بايد خورشيد باشه. ( خوشحال و سپاسگذار مي شم اگه اعضاي گروه يا نزديکانشون در صورت خوندن اينجا اطلاعات تکميلي رو در اختيارمون قرار بدن.). المانهاي دوست داشتني که به گونه اي امضاي آهنگساز جوان و خلاق اثر هستند رو در اين قطعه مي شه شنيد و لذت برد... از کمانچه کشي هاي استادانه برادر هنرمندش تا صداي سازهاي شگفت انگيز روبين واسي فرانسوي و کف زدنهاي شور انگيز. که نهايتا اثري شيرين و دلخواه رو به گوش مخاطب هديه مي دن. باز هم نگفته و نشنيده و ندانسته، هنوزتنها کمتر از يک دقيقه از اوورتور رو شنيده بودم که با اطمينان 100% نام آهنگساز رو بر زبان آوردم.... شنيدن اين اثر رو بعد از انتشار به تمام دوستان توصيه مي کنم...... از موج بلند تو، سربرزده طوفانم..&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;                          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1231623406.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&quot;مرا ميانِ خاطره هايم تباه خواهي کرد&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي پنجره آمد، نگاه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره چشمِ دلم را به راه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي روشني چشمهاي رنگينت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمامِ روز و شبم را سياه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر که دست و دلم را به تيغ بسپارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نامِ يوسفِ من قصدِ چاه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قسم به شوخي چشمانِ پرتبت، آهو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا ميانِ خاطره هايم تباه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از انعکاسِ نگاهت دريغ مي کني ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمامِ آينه ها را گواه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي کشتن چشمان پرتلاطم من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيالِ گم شدنت را سپاه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به شور هم نرسيده، ميانِ ناز و نوا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شروع تازه اي از اين سه گاه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به روي گريه ي بي تابِ قلبِ نمناکم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلامي از نفَسِ اشک و آه خواهي کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگرچه راست نگويي، ولي براي دلم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو که يادي از اين بي پناه خواهي کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 06:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنار جاده ی رویا</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیم آرام من، &lt;BR&gt;از گونه های خیس شقایق هراس کن! &lt;BR&gt;این قطره ها شبنم نیستند! &lt;BR&gt;تنها، آهسته که می گذری،&lt;BR&gt;سیاهی داغِ نهفته میان شادی سرخ گلبرگهایش را ببین.......&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پی نوشت ها: &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;1. 25 و 26 آذر ماه امتحان جامع بورد داریم... یه امتحان تشریحی از تمام مطالب و درسهای مختلفی که توی این دو سال خوندیم. و بعد هم یه مصاحبه.... چیزی شبیه یه کابوس!! و حالا من و این همه جزوه نخونده و اینکه متاسفانه هیچ وقت خر خوان خوبی نبودم!&lt;BR&gt;خلاصه برای این امتحان دعام کنید و کم کاریهام در سر زدن به دوستان و پاسخ دادن به کامنتها رو تا روز امتحان به بزرگی خودتون ببخشید. قول می دم به امید خدا بعد از امتحان دوباره در خدمتتون باشم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;2. این کتابهای پزشکی چقدر بیرحمند.... این کتابها نمی دونند کسی که با عنوان &quot; بیمار&quot; در موردش صحبت می کنند، ممکنه تمام دنیای فرزندش باشه..... یا مادرش... یا پدرش ... یا همسرش، یا...... . ای آن که نامت دارو و یادت درمانگر است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;3. خسته ام! خیلی! دلم لک زده برای اینکه راحت و بدون استرس ساعتها کتاب بخونم! مجله، هر چیزی... رمان... هنری..... تاریخی..... فلسفی.... فارسی، انگلیسی، ترکی! فیلم ببینم، بنویسم.... رادیو گوش بدم... با کامپیوتر کار کنم! نخندید ولی دلم می خواد کنار بخاری بشینم و پاهامو دراز کنم و ساعتها موسیقی گوش بدم و بافتنی ببافم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;4. &quot;کنار جاده رویا&quot; کار جدیدیه نسبتا.... و بیش از همیشه منتظر نقد و راهنمایی های مهربانانه شما... &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;۵&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;. پاسخ به یک کامنت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; دوستی که با عنوان یه دوست کامنت گذاشته بودید: اول به خاطر دیرکرد در پاسخ گویی پوزش می خوام.... و بعد: قرار دادن تصویر نویسنده بیشتر به منظور القا این احساس در بازدیدکنندگان بوده که با یک شخص حقیقی، با نام واقعی اش و از جنس گوشت و خون روبرو هستند، نه یک سایه مرموز یا یک شبح موهوم و ناشناخته! کتمان نمی کنم که چند وقتی بعد به قصد جلوگیری از یکنواختی ممکنه این تصویر رو عوض کنم، ولی مسلما هدف از نوشتن این وبلاگ به نمایش گذاشتن تصاویر نویسنده اش نبوده و نخواهد بود! شخصا ترجیح می دم اگر قراره در نظر دوستان &quot; زیبا&quot; جلوه کنم به خاطر اندیشه و احساس &quot; زیبام&quot; باشه، نه یک تصویر ناپایدار! و دلم خواهد سوخت اگر بدونم که دلیل جذب مخاطب وبلاگی تصویر نویسنده اش بوده و بس!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ضمن زیبایی امری نسبیه..... به نظر خود من تمام آفریده های خداوند زیبا هستند.. بدون هیچ دخل و تصرفی! زیبایی که رازش &quot;تناسب&quot; هست،  و نفی زیبایی یک آفریده نفی زیبایی تمام آفریده های دیگری هست که خالق واحدی داشته اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس: بهتر نیست که اول تکلیف صد نکته غیر حسنی که باید تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر بشه رو مشخص کنیم و بعد به حسن ظاهری بپردازیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و: هر تصویری که واقعیت رو نشون بده، خوبه!.....ببخشید که نظرتون تامین نشد و...شاد باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;                     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1227479772.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&quot; کنارِ جاده ی رویا&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;کنار جادّه می بینم... میونِ خواب و بیداری&lt;BR&gt;یه خنده عینِ رویاها.... که تو، توو صورتت داری&lt;BR&gt;صداتو می شنوم، اما.... به خوابم باز شکاکم&lt;BR&gt;توی این فصلِ گرما هم.... پر از بارون و نمناکم&lt;BR&gt;نگاهم می کنیّ و شک... یواش از خوابِ من میره&lt;BR&gt;میدونه بعدِ بیداری.... برایِ دیدنت دیره&lt;BR&gt;صدای باد می پیچه.... شقایق باز با خنده&lt;BR&gt;دخیلِ رویش و بذرُ.... به پایِ باد می بنده&lt;BR&gt;مثِ گلبرگِ شمدونی.... تو داری دس تکون می دی&lt;BR&gt;به این چشمایِ شب مرده.... مثِ خورشید جوون می دی&lt;BR&gt;گلِ لبخندتُ باروون..... چشام آهسته می چینن&lt;BR&gt;تمومِ عشقُ این شبها.... به جایِ خواب می بینن&lt;BR&gt;ولی افسوس، رویایی!.... چقدر این خواب کوتاهه!&lt;BR&gt;ببین، این فاصله کم نیس.... از اینجا تا خودِ ماهه!&lt;BR&gt;چشام بیدارن انگاری... دلم امّا سرِ جاش نیس&lt;BR&gt;می خواد گم باشه با چشمات.... می گه نا توی پاهاش نیس!&lt;BR&gt;دلِ من با چشای تو.... کنارِ جادّه می مونه&lt;BR&gt;پرنده می شه و عشقُ.... توو هر پرواز می خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*. چی کشیدی تو.....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی شبیهِ باران</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پشت چشمهای شیشه ای پنجره ابری ترین نگاهم را به تو می دوزم.... انگشت بی رمقم را بر نموری پنجره می کشم.... ردِ جاده ی آمدنت ترسیم می شود.... چشمهایم انعکاس بارانی ترین شبهای پاییز را روی شیشه تصویر می کنند.... در چشمهای خیس من رازیست که تو را با هر دعا سبز تر می کند...... جوانه می زنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهایم را می بندم و زیر باران می روم..... شبیه باران می شوی! .......در تو چه رازیست که هر چه می باری تمام نمی شوی و من چه، که هر چه خیس می شوم سیراب نمی شوم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1. هفته  پیش چند روزی پشت سر هم بارون بارید.مثل خیلی دیگه از شهرها.... حس و حال عجیب بارون ، منو هم مثل خیلیای دیگه تحت تاثیر قرار می ده، پس:این هذیونای بارونی رو به  چشمای بهاری تون ببخشید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2. این ماه هم دانشکده..... همین قدر که: از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3. مقاله ای که پست های قبل گفته بودم بعد از اصلاحات انجام شده براساس پیشنهادات استاد محترمم دوباره برای بازخوانی به ایشون برگردونده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی: مقاله دیگه ای که حاصل همکاری من و خواهرمه برای چاپ در یک ژورنال بین المللی ( ISI ) پذیرفته شد. لحظه دریافت ایمیل از ادیتور ژورنال لحظه شیرینی بود...... بعد از اونهمه زحمت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4. نفس کشیدن توی هوایی که پر از بوی کتابه خیلی لذتبخشه...... در مدت برگذاری نمایشگاه کتاب عصر تمام روزهایی رو که تبریز بودم به دنبال بوی کتاب به نمایشگاه کشیده می شدم که خوشبختانه امسال محلش از منزل ما چندان دور نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5. این ماه یه غزل ناتمام: تمام حادثه ها با من و به کامِ شماست........ و افسوس که فرصتی برای اندیشیدن نیست حتی برای یک مصرع ناتمام! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عکس هم پارسال بعد از ظهر یه روز بارونی در حالی که تا کمر از یکی از پنجره های طبقه سوم دانشکده خم شده بودم گرفته شده! مه آلود بودن هوا هم به هرچه تیره و تار به نظر رسیدنش کمک کرده! می دونم کاملا ناواضح و بی کیفیته، ولی شاید بد نباشه گاهی هم عکسی رو ببینیم که  شبیه تصویریه که چشمامون از پس پرده ی اشک یا بارون و مه می بینند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس دوم هم یک غروب تابستانی از چشم یک اتوبوس......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1225348206.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1225319929.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما ترانه: گاهی اوقات کسی که صادقانه قدم توی راه عاشقی گذاشته بعد از مدتی می بینه کسی که دوستش داشته اونی نیست که فکرشو می کرده! خدا رو شکر می کنم که تابحال چنین تجربه تلخی رو نداشتم.... عمری احساس پای یه سراب خرج کردن تلخه ، ولی تلخ تر از اون ادامه دادن این وضعیته... ترانه زیر رو بیشتر از یه سال پیش در این مورد نوشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه رو خودم برای خودم نقد کردم و اشکالاتی ازش در آوردم..... ولی مشتاقانه منتظر نظر ارزشمند و نقد جانانه شما هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;از انتهای پیله ها..... &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بی بهونه عمرمو، اسیرِ شیشه می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشای سبز جنگلُ، خمارِ تیشه می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کویرِ چشمتو کمی، به رنگِ آب می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! اشتباه دیده ام! ستاره خواب می کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب و سراب چشمِ تو، ستاره خواب مثلِ من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه بالِ شاپرک شدی، نه رنگ و بوی یاسمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شیشه سنگ می زنی، ستاره چنگ می زنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به صبحِ روشن دلم، شبانه رنگ می زنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال می شوی کمی، جواب هم نمی دهی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به باغِ تشنه ی دلم، نگو که آب می دهی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از بهار آمدم، از آفتاب و ریشه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اوجِ پر کشیدنو، از انتهای پیله ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر سراب می شوی، دوباره آب می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبی شبیهِ معجزه، خودِ جواب می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * باغبانا! رعد مطرب، ابر ساقی گشت و شد                  باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 03:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشونيِ قاصدكُ بايد بپرسم از نسيم....</title>
<link>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>اول از همه فرداتون مبارك. بندگي تون قبول پروردگار..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول مولانا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#339933 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نظاره ي تو بر همه جانها مبارك است.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1. چند وقت پيش يه اس ام اس از دوستي بهم رسيد با متن يه شعر به زبان تركي آذري، متاسفانه نمي دونم شاعرش كيه.... دوستان تبريزي و كلا دوستان آذري زبانم كمكم كنند لطفا. شعر زيباييه و شايد هم علت علاقه من ارتباط شغليه كه توي بيت آخر خودشو نشون مي ده!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي دوستان غير آذري به فارسي ترجمه اش كردم..... ببخشيد كه ترجمه ام چندان رسا نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوزليم عکسون توشوب پيمانه دن پيمانيه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوندروب عشقون مني ميخانه دن ميخانيه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلميشم ميخانييه من درديمه درمان آلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درديمي بير بير دييم من ساغر و پيمانييه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درديمه درمان شراب اولدي طبيبيم ساقي لر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوندروپ عشقون مني گور هانکي داروخانييه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زيباروي من.... عكس رخ زيبايت از پيمانه اي به پيمانه ديگر افتاده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق پرشورت مرا از ميخانه اي روانه ميخانه ديگر نموده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ميخانه آمده ام تا درماني براي درد عشقت بيابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردم را تك تك به گوش ساغر و پيمانه نجوا كنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي درمان دردم شده است و ساقيان، طبيبم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنگر كه عشقت مرا رهسپار كدامين داروخانه كرده است!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2. دلخورم...... خيلي! كمتر از سه ماه بعد ما امتحان بورد داريم شامل تمام درساي اين دوسال و به صورت تشريحي! اونوقت تا آخرين لحظه بايد توي كلاس عملي تدريس كنيم! اونم تدريسي كه هيچ امتياز و مزايا و ..... هيچي برامون به همراه نداره جز تجربه!!!!! پيشنهادم براي كمك گرفتن از رزيدنتهاي سال پاييني با اين استدلال كه  اونا نمي تونن، از طرف مسئول محترم درس رد شد! فقط من نمي دونم چطور پارسال ما كه درست در موقعيت امروز اونها بوديم مي تونستيم ولي اونا نمي تونن؟؟؟!!!!! و اصلا سوال برام مطرحه كه ما بالاخره كفايت لازم جهت تدريس رو داريم يا خير؟؟؟ البته باز هم خانم دكتري كه من مباحث ايشون رو تدريس مي كنم كه بهم گفتند هر جلسه اي رو نتونستي بياي بگو خودم ميام.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته تجربه رو قبول دارم....... خودم امسال خودم رو بيشتر از پارسال قبول دارم و از صحبت كردن توي كلاس لذت مي برم، ولي اين ترم رو بايد به ما رحم مي كردن!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4. مي خواستم از تمام چيزهاي كوچكي بنويسم كه خرده خرده آزار مي دهند، ولي وقتي اين خرده ها جمع مي شوند.......... از گدايان شيك و مدرن اين چند روزه! از تاكسيراني..... اتوبوسراني..... اجراي طرح ترافيك در تبريز...... افزايش قيمت بليت اتوبوس به 50 تومن ( معمولي رو ها! نه تندرو!)..... از قسمت زيادي از مركز شهر كه با هيچ وسيله ديگري جز همين اتوبوسها (اين بار تندرو!) نمي تواني به آن دسترسي داشته باشي! كارمندان در حال عبادت با ساعت كاري نه تا دوازده! و....... كه ديدم نه وقتي دارم و نه دست و دلي براي نوشتنِ دوباره آنچه كه همه مي دانيم ولي هيچكداممان راهي براي حلش نداريم يا نمي توانيم يا نمي خواهيم! ....... پس شايد وقتي ديگر! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3. اين ماه يه ترانه تازه نوشتم تقديم به مادر عزيز خودم و تمام مادراي دنيا كه خاك پاشون هستم. مثل دستاي زمين ..... مثلِ احساسِ درخت........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و يه عكس از خودم باز از گوشه يكي از ديوارهاي دانشگاهمون كه مرتبطه با ترانه اين پست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر نظرهاي ارزشمند و راهنمايي هاي كمك كننده تون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1222307715.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;راز چشاي شمدوني&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بايد يه رازُ بشنوم...... رازِ چشاي شمدوني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمومِ سبزيِ تنت!.... هرچي كه از گل مي دوني!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشونيِ قاصدكُ....... بايد بپرسم از نسيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا كه شب تموم مي شه..... به آشيونه مي رسيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بايد بدونم از كجا...... شكوفه مي چينه زمين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رازِ صدايِ بلبلُ....... بهم بگو، فقط همين!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم بگو كنارِ شب...... شراره از كجا مياد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستاره مي باره زمين..... وقتي كه آسمون مي خواد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم بگو جوونه ها ..... چقد بهارُ عاشقن؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطره ي اقاقيان..... يا سايه ي شقايقن؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهم بگو، ولي بدون..... دلم به رنگِ باوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بم بگي، بهم نگي..... به سمت تو شناوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون كه رمز عاشقي ام..... همون شب و شقايقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستاره نيس دلم، ولي..... به آسمونا عاشقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فروردین ماه ۱۳۸۷&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*روزه داران ماه نو جويند و ما................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دیروز روز بزرگداشت مولانا بود...... آخرین بار خورشید با معجزه ی مولانای تو متولد شد و بعد تمام اتفاقات خوبی که ردی از مولانا هم در اونها دیده می شد...... مثل همین دلم همچون....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 05:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamchonghalam&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>hamchonghalam</dc:creator>
<guid>http://hamchonghalam.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
