برو، به تو نخواهم رسید..
چون مسافری که از قطاری خسته جا مانده است..
قطار آهسته می رود.. مسافر آهسته تر..
گویی قطار، آهسته تمامِ توان رفتن مسافر را ربوده است...
برو....... به تو نخواهم رسید.
1. قطعه بالا ماهها... شاید بیش از یک سال قبل نوشته شده، بعد از جرقه ای که رفتنِ آهسته ی یک وسیله نقلیه زد... و خوشبختانه همخوانی چندانی با حالِ این روزهای من نداره!
2. خوبم این روزها... خیلی خوب... و سپاسگذارم از جانِ جانی که سخت ترین ها رو رقم زد ولی هیچ وقت خودش رو ازم دریغ نکرد... که تنهام نذاشت... که...............
3. بهار برای من از نیمه دومش شروع شد! با تموم شدن دوره درمانی مادر و دوباره شاد و سالم دیدنش.... و همزمان رهایی از فشار خرد کننده ی امتحان..... و.. فراموشی نعمت بزرگیه! خیلی خوبه که می تونی روزهای سخت و تلخ رو در تاریک ترین قسمت وجودت پنهان کنی و هر چند که به یادشون داری ولی اجازه ندی شادی و توانت روسر بکشند.
4. یک جوری شده ام.... شاید پس لرزه های آسودگی خیال نسبی بعد از تحمل اون روزهای وحشتناک باشه! دست و دلم به هیچ کاری نمی ره! حتی به کارهایی که خیلی دوست دارم....نمی تونم بنویسم حتی! نمی تونم رادیو گوش بدم.... کتابهای سازم همینطور توی کمدم جا خوش کردن! امیدوارم هر چه زودتر بتونم دوباره کارهامو ساماندهی بکنم!
5. از اول امسال حکمم برای دانشکده داروسازی زنجان نوشته شده..... خوشحالم برای ترک قریب الوقوع جایی که راکد و خاموشه مثل مردابی که لحظه به لحظه بیشتر باید توش فرو رفت... و کسانی که با به حاشیه کشیدن علم و هدفشون، کار رو به این وضع غیر قابل تحمل کشوندن.... و دلتنگ برای ترک شهری که هرچی نباشه زادگاهمه.... خیالی نیست! ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش .... باید برون کشید از این ورطه رخت خویش.....
و اینکه آیا این حکم تضمین می کنه که من هیئت علمی این دانشکده باشم، یا سرنوشت باز هم هوای بازی به سرش می زنه؟؟!!
۶. این پست شعر دیگه ای رو در نظر داشتم که بنویسم ولی به بهانه ی روز مادر که نزدیکه، این ترانه رو به مادر خودم و تمام مادرها تقدیم می کنم... حیف که ناتوانتر از اونیم که حتی به اندازه ی یک لحظه عشقِ بی ادعا... بی چشمداشت و به تمام معنای کلمه خالص اونها رو جبران کنیم.
۷. آلبوم بوی بهشت .... زخمه های تنبور و صدای زیبا.... درون گرا و متفاوت آقای حسام الدین سراج.
تو را نادیدن ما غم نباشد.... که در خیلت به از ما کم نباشد.... صدای تنبور برام متفاوت تر از هر ساز دیگه ای هست... تاثیر عجیبی در وجودم می ذاره که با کلمات قادر به توصیفش نیستم..
۸. عکس هم: بهار با شکوفه هایی که یک قدم جلوتر از آجرها هستند...

" آسمونی"
صداتو که می شنوم.... خوابم آروم می گیره
جغدِ دلواپسیام.... اولِ شب می میره
دستِ کوچیکِ دلم.... نور و پولک می چینه
آسمون پایین می آد.... چش تو چشمم می شینه
آسمون می شی و من.... دیگه ماهو نمی خوام!
روشنه تمومِ شب..... پریِ بچه گیام
دستتو بهم می دی.... گرمی و پر از بهار
با نگاهِ عاشقت.... به چشام می گی نبار
مثلِ دستایِ زمین.... مثلِ احساسِ درخت
پری از بخشندگی .... سایه ی روزای سخت
هرچی دارم از توه.... من خودم دیگه کیم؟!
آسمون پیشِ منه.... با دعات بهشتیم.
27 شهریور 1387
پ.ن. حال و هوای این روزهای کشور رو دوست دارم.... شوق مردم برای تعیین سرنوشتشون! البته به استثنای تهمتها... بد اخلاقیها و سرمایه گذاری از باور و سادگی روح خالص مردمی که نهایتا هزینه های تمام اتفاقات ناخوشایند رواونها باید بپردازند..
و به استثنای بیانیه حمایت اعضای هیئت علمی از دولت که مدیر بزرگوار گروهمون برای امضا پیش ما فرستادند.... در فضای دولتی دانشگاه و در شرایطی که قبل و بعد از انتخابات هرگز ما رو به عنوان هیئت علمی که هیچ، به عنوان هیئت علمی آینده هم قبول نداشتند و ندارند! شما اگر جای من بودید جوابی به جز "نه" می دادید؟؟
پ.ن.۲. "دیوار مصیبت زده ی حوصله بشکن.... شرم آیدم از اینهمه صبر تو.. ظفر شو!"

