نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط زيبا اسلام
-
اين اشکهاي ناديده، اين قطره قطره هاي تنهايي که هيچ کس نمي بيندشان، اين بغضهاي بي انتها، شبيه قطره هاي آبي هستند که يواشکي نشت مي کنند... اين چکه چکه ها آرام آرام پي ديواري، خانه اي، جايي را سست مي کنند! اين اشکها هم همينطورند! همين مي شود که صبح که از خواب بيدار مي شوي، مي بيني دهانت طعم خون مي دهد!
-
به اندازه تمام روزهايي که اينجا ننوشته ام ضربدر ضربان تمام دلهاي چشم براه، دلم براي همه تون تنگ شده... و علت اين نبودن ها تنها دور بودن از اينترنت و بيشتر از اون، اين زندگي دوپاره ايه که براي خودم ترتيب دادم.. البته حتي اگه شده از طريق اينترنت موبايل کم و بيش پيگير وبلاگهاي دوستان هستم، هرچند که خيلي کمتر از قبل فرصت و امکان کامنت گذاشتن پيدا مي کنم....
-
اين روزهاي دلتنگي اونقدر توي دفتري که حالا کيلومترها ازم دوره نوشتم که حالا زبونم بند اومده!!
-
سخت است قانون زمين، با بالِ من پرواز کن...
-
دوستان نظر شما برام خيلي مهمه: به نظرتون همين روند فعلي ( نوشتن ماهي يک پست مفصل و بلند) بهتره يا اينکه مثلا هفته اي يک پست نه چندان بلند داشته باشم. (مثلا يک هفته شعر، يک هفته درددل، يک هفته عکس و .....)؟؟ به نظرم اين روش دوم باعث بشه بيشتر با هم حرف بزنيم و حرف همديگه رو بشنويم. نظرتون چيه؟
-
حضور گروه شمس در جشنواره ووداستاک به عنوان اولين گروه ايراني اتفاق فرخنده اي بود... به نام صلح و معنويت و براي همه انسانها.
راستي، "صداي سخن عشق" هم با تنظيم جديد روانه بازار موسيقي شده... اثري که دوسال و نيم بود که آرزو مي کردم روزي بشنومش. (البته در تمام اين مدت اصولا نمي دونستم چنين کاري در دست انجامه، فقط آرزو مي کردم!). البته هنوز فرصت تهيه کردن و شنيدنش رو پيدا نکردم.
-
اين روزها جور عجيبي شده ام، اونقدر راحت مي بخشم و مي گذرم که خودم هم تعجب مي کنم.....
-
بله... حتي تو، شما، خودتون رو مي گم! شمايي که از سال 82 تا حالا بزرگتر و پشتيبان استاد و بيشتر از همه به قول خودت "دوست" خودم مي دونستم! اين ادعاي "دوست" بودنت که هنوز که هنوزه سرجاي خودش باقيه، پس چطور تونستي از پشت به من خنجربزني؟؟ خيالي نيست! بعد از اون دل گيري اوليه راحت راحت بخشيدمت و همه چيز دوباره توي ذهن و قلبم به آرامش قبلي رسيد... طوري که حتي خودت هم نفهميدي که من فهميدم که يه سر اين ماجرا و اين داستان احتمالا ساختگي خود جنابعالي هستيد! ولي خوبِ خوب يادم موند که به هيچ کس بيش از حد اعتماد نداشته باشم و يادم باشه که خيلي از آدمها منافع خودشون رو به هر اصل اخلاقي ترجيح مي دن!

-
پاييز که مي شود همپاي برگها مي رقصم... مي نشنيم.... مي ميرم... رستاخيز که برسد دوباره جوانه خواهم زد!
-
اين روزها کوچه باغ مدادهاي زرد و قرمز و قهوه اي اش را دوباره از جعبه بيرون آورده... از نو تراشيده و توي دفتر نقاشي اش درست زير قدمهاي مرا مرتب رنگ می کند!
پی نوشت: ۱. این پست به یاد قیصر امین پور نامگذاری شده... شاعری که حسرت بیشتر ازش نخوندن تا ابد باید به دلمون بمونه... درست مثل حسرت بیشتر نشنیدن از پرویز مشکاتیان!
